اوليا سال هاست اين بازی را ياد گرفته اند. می دانند همياری اجباری، فقط اسم های مختلفی دارد. يک سال در قالب کمک به مدرسه، يک سال در قالب مشارکت، يک سال در قالب خدمات، و يک سال در قالب تصميم انجمن. صورت مسئله عوض نمی شود؛ فقط بسته بندی آن نو می شود. وقتی مردم از نتيجه مطمئن اند، ديگر وعده های تکراری اعتماد توليد نمی کند؛ فقط فرسايش توليد می کند.

باز هم فصل ثبت نام مدارس رسید و باز هم همان سناریوی آشنا روی صحنه رفت: وزیر می گوید گرفتن پول در مدارس دولتی ممنوع است، معاونان و مدیران کل هم پشت سر او از برخورد با متخلفان می گویند، رسانه ها چند روزی تیتر می زنند و بعد همه چیز تحویل خانواده ها داده می شود؛ خانواده هایی که سال هاست آخر این نمایش را از حفظ شده اند.

مسئله این نیست که چند مدرسه قانون را زیر پا گذاشته اند. مسئله این است که این تناقض، دیگر از حالت استثنا خارج شده و به یک عادت فرسوده تبدیل شده است. آن بالا حرف از ممنوعیت است، این پایین مطالبه پول. آن بالا وعده برخورد است، این پایین تکرار همان رویه آن هم با خیال راحت!

خلاصۀ ماجرا برای اولیا ساده است: اسمش هر چه باشد، آخرش باید پول بدهید.

اینجاست که آن ضرب المثل قدیمی بیش از هر تحلیل رسمی، وضعیت را توضیح می دهد: “به خرگوش می گویند فرار کن و به تازی می گویند بگیرش”. نکند کل این ماجرا هم همین است؟ نکند دعوا فقط برای تریبون است و پیام واقعی جای دیگری منتقل می شود؟

پیامی از این جنس که “پول را بگیرید، فقط اسمش را شهریه نگذارید”؛ “اجبارش کنید، فقط اسمش را داوطلبانه بگذارید”؛ “فشار بیاورید، فقط مودبانه”.

اگر این تصویری که نگارنده ارائه کرد بی انصافی است، راه رد کردنش خیلی ساده است. آقای وزیر، فهرست مدیران متخلف سال گذشته را منتشر کنید. همان ها که همیاری اجباری گرفتند، تخلفشان محرز شد و قرار بود با آنها برخورد شود. چند نفر بودند؟ کجا بودند؟ چه برخوردی با آنها شد؟ تذکر گرفتند یا عزل شدند؟ جابه جا شدند یا فقط پرونده شان لای پوشه ها خاک خورد؟ وقتی برخوردها محرمانه، مبهم و بی اثر به نظر باشد، افکار عمومی حق دارد فکر کند آنچه علنی است فقط مصاحبه است، نه نظارت.

مردم بیش از آنکه از کمبود بودجه عصبانی باشند، از این دوگانگی خشمگین اند. خانواده می داند مدرسه هزینه دارد. می فهمد آب و برق و خدمات و تعمیر و تجهیزات مجانی نیست. اما نمی پذیرد که هم از او پول خواسته شود و هم همزمان به او گفته شود که چنین چیزی اساسا وجود ندارد. این دیگر فقط فشار مالی نیست؛ توهین به فهم مردم است.

مدرسه دولتی قرار است محل اجرای یک حق عمومی باشد، نه محل تبدیل حق به خواهش. اما در عمل، بسیاری از خانواده ها هنگام ثبت نام، به جای آنکه با یک فرآیند روشن و قانونی روبه رو شوند، وارد فضایی می شوند که همه چیز در آن آشنا و فرساینده است: فرم ها، جلسه ها، نگاه های سنگین معنادار، جمله های مودبانه اما تهدیدآمیز، و همان عبارت تکراری که سال هاست اعصاب مردم را فرسوده کرده است: کمک داوطلبانه است “اما”… ؛ همین اما، تمام ماجراست.
داوطلبانه ای که پشتش اضطراب باشد، داوطلبانه نیست. داوطلبانه ای که نپرداختنش هزینه داشته باشد، داوطلبانه نیست. داوطلبانه ای که با احساس ترس، شرمندگی یا نگرانی همراه شود، فقط اسم محترمانه “اجبار” است.

بعضی مدارس در همین نقطه، مهارت عجیبی پیدا کرده اند. پول را مستقیم مطالبه نمی کنند؛ فضا را طوری می چینند که خانواده خودش معنای ماجرا را بفهمد.

در جلسه اولیا و مربیان از تعهد به مدرسه حرف می زنند، از آینده بچه ها می گویند، از کیفیت آموزش می گویند و بعد با چند جمله حساب شده، اولیای نجیب دانش آموزان را دقیقا در همان نقطه ای قرار می دهند که میان توان مالی و عذاب وجدان گیر کند. این اسمش مشارکت نیست. این اسمش “مدیریت فشار” است.

اولیا سال هاست این بازی را یاد گرفته اند. می دانند همیاری اجباری، فقط اسم های مختلفی دارد. یک سال در قالب کمک به مدرسه، یک سال در قالب مشارکت، یک سال در قالب خدمات، و یک سال در قالب تصمیم انجمن. صورت مسئله عوض نمی شود؛ فقط بسته بندی آن نو می شود. وقتی مردم از نتیجه مطمئن اند، دیگر وعده های تکراری اعتماد تولید نمی کند؛ فقط فرسایش تولید می کند.

البته این وسط نباید صورت مسئله را ساده کرد. بله، بسیاری از مدارس کمبود بودجه دارند. بله، سرانه ها ناکافی است. بله، اداره مدرسه با بخشنامه مجانی نمی شود. اما اگر دولت در تامین هزینه های واقعی مدرسه ناتوان است، صادقانه بگوید. صداقت، کم هزینه تر از این نمایش تکراری و ملال آور است.

نمی شود از یک طرف از آموزش رایگان حرف زد و از طرف دیگر چشم بر سازوکاری بست که در آن خانواده ها، مستقیم یا غیرمستقیم، هزینه همان ناتوانی را می پردازند.

این فقط قصه مدارس دولتی نیست. در برخی مدارس غیرانتفاعی هم شکل دیگری از همین فشار در جریان است. این تصور که هر خانواده ای که به غیرانتفاعی می رود حتما آسوده و بی دغدغه و ثروتمند است، با واقعیت زندگی امروز نمی خواند. بسیاری از خانواده ها با فشار، قرض، حذف سایر نیازها و امید به آینده بهتر فرزندشان، به این مدارس پناه می برند.

اما در برخی از همین مدارس، شهریه مصوب فقط نقطه شروع است. بعد از آن، فهرست بلندبالایی باز می شود: برنامه های ویژه، دوره های مکمل، فعالیت های خاص، اردوها، بسته های آموزشی و خدماتی که گاهی بیش از آنکه ضروری باشند، درآمدزا هستند چرا که مبلغ دریافتی خیلی بیشتر از هزینه آن برنامه هاست.

نقد باید دو لبه باشد. هم وزارتخانه ای که هر سال با چند مصاحبه تلاش می کند صورت مسئله را مدیریت رسانه ای کند، و هم مدیرانی که در کف مدرسه، از هر ابهام و هر خلاء برای فشار آوردن به خانواده ها استفاده می کنند. نه وزارتخانه می تواند خودش را با چند جمله تبرئه کند، نه مدیر مدرسه می تواند پشت کمبود بودجه پنهان شود. کمبود بودجه، مجوز بی قانونی نیست. مدیریت مدرسه هم مجوز بازی با اضطراب والدین نیست.

حرف آخر خیلی پیچیده نیست: یا این ممنوعیت را واقعا اجرا کنید و نتیجه برخورد با متخلفان را شفاف روی میز بگذارید، یا با مردم صادق باشید و هر سال همان نسخه تکراری را تجویز نکنید. جامعه شاید با کمبودها کنار بیاید، اما با ریاکاری سخت تر کنار می آید.

اولیا بیش از هر چیز از این خسته اند که برای گرفتن یک حق بدیهی، هر سال هزینه یک دروغ تکراری را بپردازند. آنها مصاحبه نمی خواهند؛ احترام معمولی می خواهند، و نمی خواهند موقع ثبت نام فرزندشان تحقیر شوند. نمی خواهند میان آبرو و جیب، یکی را انتخاب کنند. نمی خواهند هر سال قربانی شکاف میان تریبون و واقعیت شوند.

بیش از این اعتماد عمومی و سرمایه اجتماعی را به باد ندهید

  • نویسنده : علی محبوبی
  • منبع خبر : عصر ایران