می گویند در آن نیمه روزی که- از ازل تا ابد برابر است-آندم که اشقیا سر جد نازنین ات را بیرق ایثار و آزادگی کردند حضور داشتی و اشک خون بر گودال خورشید وشش می ریختی…
اندیشیدم که براستی چرا بیرق گنبد پاک کربلا – سرزمینی که افریننده حیات آن قطعه بهشتی را بر زمینیان هبه کرده- سرخ است و سراپرده اش سبز، گویند رمزش آنکه،هنوز خون سرخ جدت بر زمین مانده و انتقامش ستانده نشده است و تو آن بیرق خونین را پیشانی بند وجودت خواهی کرد. این الطالب بدم المقتول بکربلا…
تقدیم به حضرت ولی عصر (عج)
می گویند در آن نیمه روزی که- از ازل تا ابد برابر است-آندم که اشقیا سر جد نازنین ات را بیرق ایثار و آزادگی کردند حضور داشتی و اشک خون بر گودال خورشید وشش می ریختی…
اندیشیدم که براستی چرا بیرق گنبد پاک کربلا – سرزمینی که افریننده حیات آن قطعه بهشتی را بر زمینیان هبه کرده- سرخ است و سراپرده اش سبز، گویند رمزش آنکه،هنوز خون سرخ جدت بر زمین مانده و انتقامش ستانده نشده است و تو آن بیرق خونین را پیشانی بند وجودت خواهی کرد. این الطالب بدم المقتول بکربلا…
آری! روزی که خواهی آمد گردن بسیاری بوسه گاه شمشیر عدالتت خواهد شد.
…ومن امشب از تو خواهم نوشت ،از تو که در عمق جانم جای داری.
هزار و چهار صد و اندی سال است که از تو خبر می دهند.
از وجود نازنینی که که کائنات به عشق او پا به عرصه هستی نهاد و آدم و آدمیان ریزه خوار خوان نعمت اویند.
می گویند که تو هر شب جمعه بر آسمان دلهای بی قرار نزول اجلال می کنی و تعجیل ظهورت را از درگاه پروردگارت می خواهی.
آری! تو از جانب کعبه گل بر کعبه دل ها نزول خواهی کرد ،در حالی که عیسی (ع) نیز از آسمان چهارم فرود خواهد آمد و به تو اقتدا خواهد کرد.
مولاجان! خاصان درگهت را همه جا جمکران است و بارگه بیکران.
از بدو خلقت بسیاری به عشقت از بام تا شام در انتظار سبز و سرخت زیسته اند اما زهی دیداری و باری.
عاشقان چون ذره بسیارند و تو چون افتابی می توانی گر به لطفی جمله را تیمار داری
ای یوسف زهرا! بسیاری دیدگان به دیدار جمالت کور گشته اند چرا که عشق از کوری جان گیرد و از بینایی میرد. چهره بنما و عاشقان رویت را در عدم وجود انداز…
عشاق خیالت بر سرکار سر بر دار شدند.
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
وآنان که تو را دیده اند خموشند و آنان که خموشند در جوش و خروشند…
آنکه تورا گزید از دیگری برید و آنکه تو را یافت جان بر سر آن نهاد.
…ومن امشب از تو خواهم نوشت ،از تو که در عمق جانم جای داری…
آن دم که پهلوی مادرت در میان در و دیوار شکست و مسمار ظلم، وجود لطیفش را درید، تو دیدی و گریستی. آن دم که دست، از تازیانه ستم کبود و عذار از سیلی، نیلی شد، یقین دانم تو اشک خون بر دیدگان جاری کردی. لاجرم هر دم که بر سر قبر نهان و غریب ریحانه مظلومه عالم می ایستی از سوز دل بر جفاها ی مادر می گریی.
من ایمان دارم آن دم که ضربت شقی ترین شبه رجال ،فرق عدالت را دو نیم کرد تو ناله “فزت و رب الکعبه” را در محراب خونین شنیدی و لرزش عرش و فرش را دیدی و گوهر واسفا از دیدگان فشاندی.
مولاجان! این بافته های دست و پا شکسته را بر زبان جان جاری و بر صفحه دل حک می کنم شاید روزی مرا به کار آید و اسباب بار.
آواز مرغان و موران و هوهوی پرندگان و سوسوی جیر جیرکان و ناله آفاق و انفس،همه در طلب وصال تواست و من این را با گوش و چشم دل می شنوم و می بینم و تو نیز امدنت را به انتظار نشسته ای و تعجیلش را به آرزو.
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دل کز ناوک مژگان تو در خون می گشت باز مشتاق کمان خانه ابروی تو بود
+ رسول ابرایمی اصل. مدرس دانشگاه

















Tuesday, 12 May , 2026