شهید گمنام «چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید!» چشمها را شستم و در قاب خاطره ها دیدم،همان بودی که بودی! با قامتی بر تارک تاریخ، همانی که در کهن اساطیر این کهنه دیار ، به یاد و یادگار مانده ،قصه همان !غصه همان و مردان دیار یار دیرین همان! آن روز که […]
شهید گمنام
«چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید!»
چشمها را شستم و در قاب خاطره ها دیدم،همان بودی که بودی!
با قامتی بر تارک تاریخ، همانی که در کهن اساطیر این کهنه دیار ، به یاد و یادگار مانده ،قصه همان !غصه همان و مردان دیار یار دیرین همان!
آن روز که مستان از شهوت قدرت، چونان سگان افسار دریده و شغالان بد سگال، غرش مستانه سردادند و جغرافیای عشق و ایمان را سیبل خود نمودند،تو بودی و عشقت؛آسمانی و افلاکی.
بی محابا چون آذرخشی شخیدی.
دل به دریای خطر زدی و کاری خطیر کردی و در خاطره ها آکندی خاطرات ناشنیده و بی وصف را « لا یُدرِکُ وَ لا یوصِف» .
شب حمله برای کشف سر، سر از پا نشناخته، گوی معرفت از همقطاران ربودی و در جاده بی انتهای عرفان و شهادت پای نهادی بدون پا! چرا که پایت قبلا جا مانده بود؛ اکنون رفتنت به میل و ارادت بود نه خواست و اراده! چون اراده ها هم روزی زمینگیر مصلحت و معیشعت میشوند،مصلحت میان رفتن و ماندن!تردید و یقین؛ یقین و ایمان!آری ! تو بودی و ایمانت،ایمان رسیدن به هفتم آسمان ، غور در ژرفنای بیکران؛ به قافله ملکوت! آری! هنوز موسم وصال فرا نرسیده، هنوز نفس رجیم نرهیده، باید راهی این راه شوی ؛کامل و پس آن واصل.تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
برای وصال دوگانه ایست شرط، اما نه با وضوی موضع؛ با وضوی خون و «رویی بر افروخته از حرارت عشق و ایمان»،تا اسرار و رموز برایت مکشوف شود و مشهود!و… تو جامی از رهیق زلال را سر میکشی و می شوی مَحرم راز و مُحرم راه ! عرشیان نعره مستانه می زنند و تو «چرخی از جنون در میانه خون »! تو دعوت شده ای ،خوانده شده ای.
ندای « ارجعی الی ربک » رمز ورود توست. مرحبا ! بضیوفکم یا عباد الرحمن، جهادکم مقبول و سعیکم مشکور.
✍️رسول ابراهیمی اصل

















Tuesday, 12 May , 2026